دیالوگ(مختار)
مختار:ببار کیان ببار بر کشته های دشت نینوا باید خون گریست نه اشک ببار...تو چرا از قافله عشق جا ماندی؟
کیان:راه گم کردم ابو اسحاق...
مختار:راه بلدی چون تو که راه را گم کند نابلدان را چه گناه!؟
کیان:راه را بسته بودند از بیراهه رفتم هرچه تاختم مقصد را نیافتم وقتی به نینوا رسیدم خورشید بر نیزه بود...
مختار:شرط عشق جنون است ما که ماندیم مجنون نبودیم...
کیان:راه گم کردم ابو اسحاق...
مختار:راه بلدی چون تو که راه را گم کند نابلدان را چه گناه!؟
کیان:راه را بسته بودند از بیراهه رفتم هرچه تاختم مقصد را نیافتم وقتی به نینوا رسیدم خورشید بر نیزه بود...
مختار:شرط عشق جنون است ما که ماندیم مجنون نبودیم...
زهرا
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۲ ساعت 11:12 توسط نویسنده:م.میثم
|
فلسفه تشکیل این وب: